بیـاید در قدومش سبزه از هر سو بـرآشوبد

 

بـهـار آورده گـل تا یـار مـن گـیـسـو بـرآشـوبـد

 

جهـان را باز با یک گوشـه‌ی ابـرو بـرآشـوبـد

 

نگاهـت را اگـر یـک لحـظه بــر گلـها بـتـابـانـی

 

افق روشن شود، دنیا ز رنگ و بو بـرآشوبـد

 

زمیـن مشتـاق طوفان ظهـورش مانـده تا یارم 

 

بیـاید در قدومش سبزه از هر سو بـرآشوبد

 

ز رخوت خسته‌ام میل جنون دارم، نگاهم کن

 

که صـحـرای دلـم از گــردش آهـو بـرآشوبد

 

به راهت رود جاری شد ز چشمانم قدم بگذار

 

که از نـیـزار پـلکم دسـته‌های قـو بـرآشوبد

 

خرامانـتـر بیـا امشـب که بـا سِحـر قدمـهایـت

 

جهان از رنگ و بوی روشن شب‌بو برآشوبد

 

بیا ای كاروان دل

 

بیا ای كاروان دل

رویم بیرون از این محفل

كنیم اندر بقیع منزل

ولی آهسته آهسته

چو بلبل در چمن باشیم

به افغان و محن باشیم

عزادار حسن باشیم

ولی آهسته آهسته

به پا سازیم یكی ماتم

بنالیم با دلی پرغم

به زین العابدین باهم

ولی آهسته آهسته

به باقر حجت داور

كه باشد شیعه را رهبر

بریزیم از بصر گوهر

ولی آهسته آهسته

به صادق حجت یزدان

رئیس مذهب و ایمان

بنالیم با دلی سوزان

ولی آهسته آهسته

سلام خدای مهربون دوست دارم

 

 

                                خدای مهربان تو را سپاس که فرصتی دادی

                             و توانستیم در این ماه مبارک قرآنت را ختم کنیم

 

كسی نبود حرفهای مرا گوش كند.

من هم مثل همه به گاه بی كسی و ماندگی، سراغ خدا، خدای

فراموش شده‌ی خویش را گرفتم.

همو كه هیچگاه مرا از یاد نمی‌برد!

* * * * *

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم

گفتی: فَإِنِّی قَرِیبٌ؛ من كه نزدیكم (بقره/ 186)

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد نزدیكت

می‌شدم

گفتی: وَ اذْكُر رَّبَّكَ فِی نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ

بِالْغُدُوِّ وَ الآصَالِ؛ هر صبح و شام، خدایت را پیش خود، با بیم و

كرنش، آهسته یاد كن (اعراف/ 205)

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی:  أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ؟ دوست ندارید خدا شما را

ببخشد؟! (نور/۲2 )

 

گفتم: معلوم است كه دوست دارم مرا ببخشی!

 

گفتی:  وَ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ؛ پس از خدا خود بخواهید شما

 را ببخشد و آنگاه به سوی او باز آیید (هود / 90)

 

گفتم: با این همه گناه؟!... آخر چگونه؟

گفتی: أَلَمْ یَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ؟ مگر نمی‌دانید

 خداست كه توبه را از بنده‌هایش قبول می‌كند؟! (توبه/۱۰۴)

 

گفتم: دیگر روی توبه ندارم.

گفتی: اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ، غَافِرِ الذَّنبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِِ؛ ولی خدا عزیزِ و

 داناست، او آمرزنده‌ی گناه است و توبه پذیر.(غافر/۲و۳)

 

گفتم: با این كوه گناه، برای كدام یك توبه كنم؟

گفتی: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا؛ خدا همه‌ی گناهان را می‌بخشد

 (زمر/۵۳)

 

گفتم: یعنی دوباره بیایم؟ باز مرا می‌بخشی؟

گفتی: وَ مَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ؛[چرا كه نه!] به جز خدا كیست كه

 گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵)

 

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میاورم! آتشم

می‌زند؛ ذوبم می‌كند؛ عاشق می‌شم!  و ...  توبه می‌كنم

گفتی: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ؛ [این را بدان كه] خدا

 توبه‌كنندگان و نیز آنانی كه به دنبال پاكی‌اند را دوست دارد (بقره/

۲۲۲)

 

ناخواسته گفتم: اِلهی وَ رَبِّی مَن لِی غَیرُك؛ ای خدا و پروردكار من!

 [آخر] من جز تو كه را دارم؟

گفتی: أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ؛ خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/

۳۶)

 

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه می‌توانم؟

گفتی: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِیرًا وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ

أَصِیلًا هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْكُمْ وَ مَلَائِكَتُهُ لِیُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی

 النُّورِ وَ كَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیمًا؛ ای مؤمنان! خدا را بسیار یاد كرده و

صبح و شام تسبیحش كنید. او كسی است كه خود و فرشتگانش بر

 شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریكیها به روشنایی

 آرند. كه خدا بر مؤمنان مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳)

 

با خودم گفتم: خداوند!... خالق هستی!... با فرشته‌هایش!... به ما

درود می‌فرستند تا آدم شویم؟! ...

پس باید خود را ثابت كند كه شایسته‌ی سلام و درود عرشیانم.

باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاك كنم.

باید برخیزم كه تا الان هم دیر شده است.

چقدر من بعد از این كارهای شیرین دارم.

 

* * * * *

 

بسم الله الرحمن الرحیم.

یا علی مدد!

 

برنده جز’ سی ام

 

 

                       برنده جز’ سی ام :

 

                              خواهر فهیمه ساداتی نسب فرزند فضل الله

 

 

عید فطر بر همه مبارک

 

اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهای مسیحایی بهار دلها رمضان پربرکت خدا، آسمان را می نگرد که گاه به رگباری کوتاه از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند ، اشک در آیینه چشمانش جوانه می زند.

اکنون بهار حیات آخرین رمضان ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ می کشد. آخرین نفسهای مسیحایی را در او می دمد. دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد، شاید هم اکنون فرارسیده است و همین بغضی بر گلوی باغ می نشاند، دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاری می شود. یاد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد می آورد ، جهان نشاط می گیرد ، آسمان به قرار می رسد و خورشید گیسوان طلایی اش را بر شانه های باغ می افشاند. اینک صدای رودخانه که با دهانی کف آلود به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ، در فضا طنین انداز است.

جویبار با چراغهای حباب بر سر می رود که به رودخانه بپیوندد. به رودخانه که یاهوکشان سرود سر داده است : «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» اکنون آخرین روز بهار رمضان است و یاد خداحافظی ، دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان به تپش درآورده است.

امشب آخرین یشتها ، گاثه ها ، سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نیایش ها و غزلها در اشتیاق دریا خوانده خواهد شد. امشب دل بی قرارمان یک بار دیگر اشک خواهد بارید و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی دیگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده ای سبز ، برای ضیافت بهشتی ، ضیافت دوست.

سحر فردا یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ، روزه داران چون دانه دانه دانه های زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسید. در خیابان های شهر جاری خواهند شد و در میدان بزرگ مصلا ، در فضایی به وسعت فطرت و آفرینش ، بازگشت به سرشت نخستین را، در خیزابه ای بلندقامت خواهند بست و وصال آن یگانه اقیانوس بیکران را شراب تکبیر سر خواهند کشید. خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش برمی گرداند. آنگاه که جبریل را فرستادی ، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی ،

آفریدگارا تو مرا آفریدی تا نامهای تو را یاد بگیرم ، و تو را به هزار و یک نام مقدس فرابخوانم و با یاد و نام تو صدای عاشق تو را جاودان بر گنبد گیتی مکرر بدارم.

خدایا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفریدگارا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی ، رهایم نکردی.

بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو ، باران های رحمت رمضانی ات ، از هرچه آلودگی و سنگینی و گردوغبار ، بشویم و پاک کنم.

تو مرا به مهمانی ات فراخواندی ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات ، دوباره به یاد فطرتم ، خود خود خودم بیفتم ، از وابستگی ها ، دلبستگی ها ، شبکه رکودآور روزمرگی ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بیایم و در آن سویدای دلم ، با فطرت نخستینم ، با آینه ای که در برابر خوبی ها و پاکی ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بیایم.

خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند.

 

برنده جز’ بیست و نهم

 

 

                          برنده جز’ بیست و نهم :

 

                                   خواهر نیره کریمی فرزند فضل الله

 

 

برنده جز’ بیست و هشتم

 

 

                       برنده جز’ بیست و هشتم :

 

                                 خواهر سمیرا حسن پور فرزند مصطفی

 

 

برنده جز’ بیست و هفتم

 

 

                        برنده جز’ بیست و هفتم  :

 

                                خواهر نجمه اسماعیلی فرزند جعفر

 

 

گفتم غم فراغت آتش زده به هستم

 

 

گفتم که ماه رويت از ديده ام نهان است


گفتا حجاب در توست ورنه رخم عيان است


گفتم که وصف حالت در قال من نگنجد


گفتا که قال بگذار وصفم نه آنچنان است


گفتم جمال رويت تشبيه ماه کردم


گفت اشتباه کردي شرحش نه در بيان است


گفتم که خال رويت از دل برد قرارم


گفتا که جان نگهدار، اسرار در ميان است


گفتم غم فراغت آتش زده به هستم


گفتا که واگذارش اين درگه شهان است


گفتم که هجر رويت داغي به دل نهاده


گفت ابتداي راهي عشقم نه بر زبان است


گفتم قلم به وصفت مات است و در تحيّر


گفتا قلم رها کن اين کار عاشقان است


گفتم که صبح و شامم در خاطرت گذر کرد


گفتا که صبح و شامت آمال عارفان است


گفتم که بهر جانت وردي هديه کردم


گفتا رسيد بر ما، در نزد ما امان است


گفتم که در نمازم ذکر تو بر لب آمد


گفتا که ذکر ما و ذکر خدا همان است


گفتم جمال رويت دل برده از دل من


گفتا که شکر بنما اين هديه رايگان است


گفتم که آرزويم يک لحظه ديدن توست


گفتا که ديده اي تو سرّي در آن نهان است


گفتم که شرح حالي از خود بگو برايم


گفتا که شرح حالم در بزم ياوران است


گفتم نشان کويت برگو که من بدانم


گفتا تمام عالم گاهي به جمکران است


گفتم که عمرم آخر طي شد به انتظارت


گفت افضل عبادت در نزد شيعيان است


گفتم که طاقت من د رغيبتت به سر شد


گفتا خوشا به حالت صبر از تو شادمان است


گفتم که آرزويم درک حضورت اي دوست


گفتا که در حضوري اين گاه امتحان است


گفتم که شرم دارم از حال خود و ياران


گفتا که دل گهي خون از بعض پيروان است


گفتم غم تو اي دوست بر جان من صفا داد


گفتا به غم بيفزا اين کار عاشقان است

 

برنده جز’ بیست و ششم

 

 

                         برنده جز’ بیست و ششم :

 

                                   خواهر مینا زمانی فرزند نعمت الله

 

 

برنده جز’ بیست و پنجم

 

 

                        برنده جز’ بیست و پنجم :

 

                                 خواهر آسیه باقری فرزند امین الله

برنده جز’ بیست و چهارم

 

 

                        برنده جز’ بیست و چهارم :

 

                                خواهر سمیه سر لک فرزند عبد الله  

 

  

برنده جز, بیست و سوم

 

 

                         برنده جز, بیست و سوم :

 

                               خواهر  زهره زمانی فرزند شکر الله 

 

 

انتظار موعود

 

 

شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظار است

حرف قلب من این بوده و هست آن زمان كه بیایی بهاراست

قوی دل لحظه ها را شمرده تا تو از شهرغربت بیایی

نبض آلاله ها را گرفتم تا كه شاید بدانم كجایی

شهرلب، باغ دل، مرزاحساس حسرت لحظه ای با تو بودن

با نگاهت سخن گفتن و بعد شعری از جنس دریا سرودن

عكس رویاییت را نهادم روی یك قاب عكس طلایی

با كمی لاله رویش نوشتم لعنت عشق بر تو جدایی

می تپد قلب در شهرغوغا باز در آرزوی رسیدن

بازهم حسرت روی یك شمع حسرت دسته ای پونه چیدن

سال رفت و من و پونه و تو حبس دربندهای جدایی

جهان حسرت مهربانی،عالمی آرزوی رهایی

من نگاه تو را اولین بار روی یك شعر نمناك دیدم

قصه ی سبز زیباییت را از زبان غزل ها شنیدم

باورم نیست آمد بهار و ماه چشم تو بر دل نتابید

دل به یاد تو یك سال رنجید چشم در آرزویت نخوابید

افكار تو یك عشق پاكست توی گلدانی از آرزویم

خوب شد مانده این یادگاری تا كه گهگاه آن را ببویم

چشم تو نقطه ی عطف دل هاست دیدنت مرهم قلب عاشق

گونه ات سرزمین تبسم ، خنده های تو رنگ شقایق

تا بیایی، به روی دل خود عكس یك یاس تنها كشیدم

توی نقاشی چشم هایت انتظاری شكوفا كشیدم

هیچ كس با دل من نیامد تا لب جاده های رهایی

منتظر مانده ام روی یك پل تا كه شاید از آن سو بیایی

آسمان تا نگاهی به من كرد دیدگانش پر از اشك غم شد

نقره هایش از غصه تب كرد یك گل از خنده ی زهره كم شد

بركه اش كه مرا دید قلبش مثل یك نرگس منتظر شد

قصه ام را به آلاله گفتم بر لبش حسرتی منتشر شد

هركسی كه برایم دلش سوخت عاشقانه شكست و دعا كرد

سنگ هم قصه ام را شنید و صادقانه خدا را صدا كرد

باز هم تو آنجایی و من منتظر مانده ام تا بیایی

درس من رمز زیبا شكفتن، قلب من دفتر آشنایی

گفته بودی اگرقاصدك ها از سفرهای رویا بیایند

گفته بودی اگرشاپرك ها شهرمان را گلستان نمایند

گفته بودی اگرصد شكوفه در میان گلستان بروید

گفته بودی اگریك پرستو برگ آلاله ای را ببوید

گفته بودی اگرتوی قلبم باغی از یاس خوشبو بكارم

گفته بودی اگرمثل باران روی دلهای عاشق ببارم

باز می گردی و در كنارم قصه ی عشق را می نگاری

پس چه شد نسترن ها شكفتند باز گرد ای نسیم

 

 

برنده جز’ بیست و دوم

 

 

                        برنده جز’ بیست و دوم :

 

                                 خواهر مریم اسماعیلی فرزند احمد

 

 

درخواست همکاری

 

سلام دوستان خوبم

از شما درخوهست میکنم که در این نظر سنجی به من کمک کنید

برای اینکار به سایت

http://night-skin.com/topblog/

رفته و وبلاگ

http://mmk2625.blogfa.com/

را نوشته و دکمه ویت را فشار دهید تا نظر شما ثبت شود از همه شما

دوستان ممنونم ومتشکرم

 

 

برنده جز’  بیست و یکم

 

 

                         برنده جز’  بیست و یکم :

 

                                  خواهر احترام کریمی فرزند کریم

 

 

از همه التماس دعا

 

 

        سلام

 

                   از همه شما دوستان درخواست میکنم

 

  این بنده حقیر و سراپا تقصیر را در این شب قدر و نورانی دعا کنید

 

                                                        التماس دعا

 

برنده جز’ بیستم

 

 

                       برنده جز’ بیستم :

 

                                خواهر نیره اسماعیلی فرزند اصغر

 

ولی چون ایشان یک مرتبه برنده شده اند یک نفر دیگر معرفی میشود

ولی در جایزه خانم نیره اسماعیلی تاثیر دارد

 

                                خواهر سمیرا اسماعیلی فرزند مجید

 

                                                برنده جزء بیستم میباشند    

 

   

برنده جز’ نوزدهم

 

 

                        برنده جز’ نوزدهم :

 

                            خواهر الهام نوزاد فرزند نعمت الله

 

 

 

علی جان با من بگو از غربتت

 

 

از عرش صدای ربنا می آید


آوای خوش خدا خدا می آید


فریاد که درهای بهشت باز کنید


مهمان خدا سوی خدا می آید

 

علی جان با من بگو از غربتت، هر چند می دانم که من نیز درک نخواهم کرد. اما بگو، همچون چاه گوش فراخواهم داد، شاید ذره ای تسکین بیابی.
علی، آیا کوهها تحمل بار سنگینی را که بر دوش می کشیدی داشتند؟
چرا زمین زیر قدمهای غمگینت آب نمی شد، مولا؟!
اصلا شاید آب چاه، آبروی زمین بود که از شرم پیش رویت می جوشید.
چه می کشیدی مولا وقتی ناآگاهانی چون من کلامت را که سراسر حق بود نمی فهمیدند. مگر غربت و مظلومیتت را غیر از چاه کسی باور نمی کرد. علی جان با من بگو شمه ای از آنچه به چاه می گفتی.
ای اسوۀ مظلومیت و غربت! ای مظهر عدل و حقیقت، علی جان!
غربتی که از تو برای خاندانت به ارث ماند، برای امامم مهدی(ع) سنگین تر شده. امام زمان من از تو هم غریب تر است. همان گونه که خودت گفتی: «او غریب است و طرید است و فرید»
می بینی که ما از خاک هم پست تر شده ایم. نغمۀ غربت مولایمان را می شنویم و آب نمی شویم.
و اما ای مردم! ای هم کیشان من و ای پیروان علی! آیا ما با کوفیان تفاوتی داریم؟!
آیا ما غربت مولایمان را درک کرده ایم؟! اگر درک می کردیم که با شیطان بیعت نمی نمودیم تا مولایمان خانه نشین شود، اگر درک می کردیم که می بایست با سلاح عدالت به پیشباز قدومش می رفتیم و مطیع فرمان او می شدیم.
اگر درک می کردیم که هر لحظه با خنجر زهرآگین گناههایمان بر احساس او زخم نمی زدیم، دلش را نمی شکستیم و او را همراز با اشکهای غریبانه نمی کردیم.
غفلت تا کی؟! ای شیعیانی که از غم علی داغدارید. آیا مهدی پسر همان علی نیست؟!
آیا غربت مهدی مانند غربت علی نیست؟! آیا مهدی نیاز به بیعت ما درمانده ها ندارد؟! بیائید برای یکبار هم که شده به این فکر کنیم که شاید لازم است به جای نوای «یا مهدی ادرکنی» در مصائب و سختی ها، مولایمان باید ندای لبیک ما را به «هل من ناصر ینصرنی» اش بشنود.
اما قبل از اینکه لبیک بگویی لحظه ای تأمل کن:
آیا برای لبیک گفتن آماده ای؟!

 

 

شهادت حضرت علی )ع( بر همه تسلیت باد

 

 

       شهادت اول مظلوم عالم بر تمامی شیعیان جهان تسلیت

 

برکوفه و خاک علی، اى باد صبح، ار بگذرى

آنجا به حق دوستى کز دوستان یادآورى

خوش تحفه اى زآن آب و گل، بوسیده، بردارى به دل

تازان هواى معتدل پیش هواداران برى

با او بگویی: کای، ولی، وى  سراحسان و یلى

زان کیمیاى مقبلى درده، که جان می پرورى

اى قبله روح و جسد، وى بیشه دین را اسد 

ذات تو خالى از حسد، نفس تو از تهمت برى

کافى کف کوفى وطن، صافى دل صوفى بدن 

هم  بوالوفا،هم  بوالحسن، هم مرتضی، هم حیدرى

هستى نبى را ابن عم، از روى معنى لحم و دم

زان گونه بودى لاجرم، زین گونه دارى سرورى

از جام علمت با طرب، جوشیده مغزان عرب 

در بسته صد معدى کرب، پیشت میان چاکرى

کفر از کفت شد کاسته، دین از تو شد آراسته 

از زیر دستت خاسته، صد چون جنید و چون سرى

بوذر وکیل خرج تو، سلمان رسیل دَرج تو

گردون چه داند ارج تو؟ تو آفتاب خاورى

بر پایه علم تو کس، زین ها ندارد دسترس 

مهدى تو خواهى بود و بس، گر مهد این پیغمبرى

هم کوه حلمش را  کمر، هم  چرخ  خلقش را قمر 

هم  شاخ شرعش را  ثمر، هم شهر علمش را درى

علم  از تو گشت اندوخته، شرع از تو گشت افروخته

از ذوالفقارت سوخته، آیین کفر و کافرى

یاسین ز نامت آیتی، طاها ز علمت رایتى 

کشف تو از مه غایتی، برداشت مهر دخترى

شمعى و ماهت هم  نفس، پیشى نگیرد بر تو کس

هر چند شمع  از پیش و پس، فارغ بود، چون بنگرى

رمحت شهاب و مه سپر، خوانت بهشت و کاسه خور

پاى ترا کرده  به سر، گردون گردان، منبرى

هم میر نحل وهم نِحَل،اى خسرو گردون محل

کاخ  تو ایوان زحل، هم تخت کاخ  مشترى

هم  تیغ  داری، هم عَلـَم، هم علم  داری، هم حکم 

هم  زهد دارى هم کرم، دیگر چه باشد مهتری؟

از مهر در هر منزلی، مهرى نهادى بر دلى 

همچون سلیمان ولی، دیوت نبرد انگشترى

خط  ترا نقاش چین، مالیده بر چشم و جبین 

کلک تو از روى زمین، گم  کرده  نقش آزرى

راى تو دشمن مال را، رویت مبارک فال را

نهج تو اهل حال را، کرد از بلاغت یاورى