بـهـار آورده گـل تا یـار مـن گـیـسـو بـرآشـوبـد
| بـهـار آورده گـل تا یـار مـن گـیـسـو بـرآشـوبـد |
| جهـان را باز با یک گوشـهی ابـرو بـرآشـوبـد |
| نگاهـت را اگـر یـک لحـظه بــر گلـها بـتـابـانـی |
| افق روشن شود، دنیا ز رنگ و بو بـرآشوبـد |
| زمیـن مشتـاق طوفان ظهـورش مانـده تا یارم |
| بیـاید در قدومش سبزه از هر سو بـرآشوبد |
| ز رخوت خستهام میل جنون دارم، نگاهم کن |
| که صـحـرای دلـم از گــردش آهـو بـرآشوبد |
| به راهت رود جاری شد ز چشمانم قدم بگذار |
| که از نـیـزار پـلکم دسـتههای قـو بـرآشوبد |
| خرامانـتـر بیـا امشـب که بـا سِحـر قدمـهایـت |
| جهان از رنگ و بوی روشن شببو برآشوبد |
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 9:58 توسط mmk2625
|